تبلیغات
ارزشها در پرتو آزادگی نمایان می شود - مسیح کردستان
 
ارزشها در پرتو آزادگی نمایان می شود
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سید
پخش زنده حرم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یکشنبه 6 مرداد 1392 :: نویسنده : سید
یکی از کسانی که قاطعیت و نرمخو بودنش قومی را متاثر کرد که در عراق برای خودشان حکومت خودمختاری دارند و کسانی را به راه آورد که سلاح به دست در یکی از سردترین نقاط کشور علیه نظام می جنگیدند و خار در چشم دشمنان شد ... "مسیح کردستان" شهید محمد بروجردی




این خاطرات بخشی از سیره معاشرتی و اجتماعیه شهید بروجردیه که با دوسه خاطره از شهدای دیگه همراه شده ، اما محورش این شهید بزرگواره ...
1- بعضی میگن اصل مخاطبه ، جذب بشه بعد روش کار فرهنگی می کنیم ... یا بعضی ها می گن اول الکی سخت بگیریم بعد که اومدن اونوقت دیگه بی خیال ... ولی محمد بروجردی نشون داد اگه واقعا مسلمون باشیم هم جذب میشن هم با جون و دل می مونن
"می‌گفت‌ :این‌ کار باید پیش‌ بره‌، درست‌. اما کار که‌ تموم‌ بشو نیست‌.حواستون‌ باشه‌، خلاف‌ قاعده‌ و قانون‌ و اسلام‌ و مسلمونی‌ کاری‌ نکنین‌.هدف‌ وسیله‌ رو توجیه‌ نمی‌کنه"

*کتاب کنگره‌ی‌بزرگداشت‌سرداران‌شهید استان‌تهران‌


2- والبته تو اجتماع باید از خود مخاطب استفاده کرد و مشارکتشون داد ... چیزیکه مال خودشونه رو باید خودشون درستش کنند تا قدرشو بدونن و براش ارزش قائل بشن ، به همین خاطره که علی رغم نظر بعضی در بحرین و عربستان و عراق و فلسطین و پاکستان و ... که مسلموناش تو فشارن دخالت نظامی نمی کنیم و لی کمکشون می کنیم ... (چقدر زندگی شهدا راه های بزرگ و استراتژیک داره !! ملت دنبال کیا دارن می دون!)
"جمعشان‌کرده‌بود. اسمشان‌را گذاشته‌بود «پیش‌مرگان‌کرد مسلمان‌.»
می‌گفت‌«اگه‌بین‌خودتون‌کسی‌رو که‌سابقه‌ی‌خوبی‌نداره‌، اهل‌اذیت‌و آزار مردمه‌می‌شناسین‌، عذرش‌رو بخواین‌. من‌حاضر نیستم‌به‌اسم‌انقلاب‌به‌کسی‌ستمی‌بشه‌.»
وقتی‌اسلحه‌داد دستشان‌، خیلی‌ها مخالفت‌کردند. می‌گفتند «کردهاسرِ پاسدارها رو می‌بُرَن‌، این‌به‌کردها اسلحه‌می‌ده‌!»
همین‌کردها دویست‌نفر شهید دادند. می‌گفتند «ما فقط‌ به‌خاطر اینه‌که‌مونده‌یم‌.»"

*سی دی تصویری روایت فتح


برای مطالعه بقیه متن به " ادامه مطلب" مراجعه فرمایید .
3- خوب البته یه جا هم باید بهشون تذکر داد : (شهید یدالله کلهر)
کومله ها و دموکراتها نفس مردم را گرفته اند ... این را فرمانده کلهر گفت ، با نیروهایش به شهر تکاب در کردستان رفته بودند برای مبارزه با منافقین کومله و دموکرات ... مردم کردستان خیلی مظلوم واقع شده اند  باید کمکشان کرد  ... لحظه به لحظه نیروها را به شرایط حساس منطقه آشنا می کرد ، غفلت کنی سرت رو از دست میدی ... یه شب بعد توی کوهها تمرینات سخت بچه ها شروع شد ... فرمانده کلهر چنان برخورد می کرد که انگار توی میدان نبرد بودیم ... او به هوشیاری ، آگاهی عمیق و حساسیت نیروهایش اهمیت می داد ... چند روز بعد با عده ای برای پاک سازی یکی از روستاها رفته بودند که با عده ای از کومله روبرو میشن ، با تدبیر فرمانده بهشون کمین می زنن و حسابی تلفات می گیرن ... جسدها رو کنار جاده می خوابونن تا درس عبرت سایرین بشه ... یه دفعه فرمانده دستور عقب نشینی میده ... همه بهت زده به سمت جایی که فرمانده ایستاده بود میرن ... با عصبانیت بهشون میگه : کدامتان هندوانه خورده اید ؟ چند نفر دست بلند کردند ، گفت آن هندوانه ها برای کشاورزانی است که با نیروهای بومی مشکل دارند ، ما برای تسویه حساب نیامده ایم!!  فرمانده نیروهای بومی گفت : چند هندوانه که قابل ندارد !! کلهر : موضوع چند تا هندوانه نیست ، تا نیروهایت را توجیه نکنی ما بر نمی گردیم ، به فرمانده سپاه تکاب هم گفت : نیروهای بومی مزاحم مردم عادی میشن ، اگه بخوان به مردم به خاطر قدرتشون زور بگن و شما فقط نظاره کنی ، ما بر می گردیم ... همان شب مسئولیت عملیات به فرمانده کلهر واگذار شد و فتوحات تکاب یکی پس از دیگری شروع شد  
*غریبه - براساس زندگی شهید یدالله کلهر - قصه فرماندهان


4- بعضی ها میگن بسیجیه و اخمش ... خلیفه اول دلیل آورده بود چون علی(ع) زیاد لبخند به لب داره پس(نعوذبالله) سفیه است ... بنابراین به درد خلافت نمی خوره ... نمونه خیلی کوچیکش کاک ممده (کردا بهش می گفتند!)
"توی‌ جوّ آن‌ روز کردستان‌ خنده‌رو بودن‌ واقعاً نوبر بود. مسئول‌ باشی‌ وبا آن‌ سر و ریش‌ بور و آشفته‌ هزار تا کار برعهده‌ات‌ باشد و هزار جای‌کارت‌ لنگ‌ بزند و هزار جور حرف‌ به‌ت‌ بگویند و هر روز خبر شهادت‌ یکی‌از بچه‌هایت‌ را برایت‌ بیاورند و چند بار در روز بخواهی‌ نفراتت‌ را ازکمین‌ ضدّ انقلاب‌ دربیاوری‌ و نخوابی‌ و نقشه‌ بکشی‌ و سازمان‌دهی‌بکنی‌ و دست‌ آخر هنوز بخندی‌، واقعاً که‌ هنر می‌خواهد. بعضی‌ ازبچه‌ها توی‌ اوقات‌ استراحت‌، جدول‌ درست‌ می‌کردند توی‌ یکی‌ از این‌جدول‌ها نوشته‌ بود «مردی‌ که‌ همیشه‌ می‌خندد.» جوابش‌ یازده‌ حرف‌بود. یکی‌ با مداد توش‌ نوشته‌ بود «محمد بروجردی‌.»

بقیه‌ هم‌ یاد گرفته‌ بودند؛ از این‌ جدول‌ها درست‌ می‌کردند. می‌نوشتند«توپ‌ روحیه‌، مسیح‌ کردستان‌، بابای‌ بسیجی‌ها...»"

*سی دی تصویری روایت فتح


5- چقدر سیلی خورد تا کردستان رو حفظ کرد ... ما هنوز طاقت خیلی چیزای کوچک تر رو هم نداریم ...
دیده‌ بود بروجردی‌ فرمانده‌ منطقه‌ است‌، آمده‌ بود پیشش‌. گفته‌ بود«دشمن‌ داره‌ می‌آد جلو، هیچ‌ امکاناتی‌ هم‌ نیست‌.»

بروجردی‌ هم‌ که‌ همیشه‌ی‌ خدا می‌خندید. این‌ بار هم‌ خندیده‌ بود.طرف‌ عصبانی‌ شده‌ بود؛ زده‌ بود زیر گوشش‌.

برای‌ چندمین‌ بار بود که‌ یکی‌ می‌زد توی‌ گوش‌ بروجردی‌. بلند شده‌بود، صورتش‌ را بوسیده‌ بود، گفته‌ بود «شما خسته‌ شده‌ای‌. بیا بشین‌.درست‌ می‌شه‌.»

*سی دی تصویری روایت فتح

6- یه وقتایی میشد دست فرمانده رو تو حنا می ذاشتن ...! تنگه احد و این حرفا چقدر دیگه باید تکرار بشه تا شیعه درس بگیره ...!؟
 "گذاشته‌بودشان‌روی‌یال‌ِ بازی‌دراز. گفته‌بود «جُم‌نمی‌خورید.»
گفته‌بودند «چشم‌.»
جیم‌شده‌بودند. خودش‌رفته‌بود آن‌جا ایستاده‌بود. دستش‌تیر خورده‌بود. پانسمانش‌هم‌نکرده‌بود. توی‌جلسه‌داشت‌حرف‌می‌زد که‌می‌دیدی‌داره از زخمش‌خون‌می‌آید. می‌گفتیم‌«پانسمانش‌کن‌خُب‌.»
می‌گفت‌«فعلاً عراق‌داره‌می‌آد جلو. باشه‌بعد.»
*سی دی تصویری روایت فتح

7- اگه بدونیم محمود کاوه چه کرد ...
نزدیک ظهر محمود ناراحت و نگران اومد پیش من ، گفت : می گن حاجی بروجردی رفته روی مین ، سزیع برو ببین چه خبر شده ! باریکه ای از خون از گوشه ی لب بروجردی جاری بود ! آنقدر آرام شهید شده بود که فکر کردم ، خوابیده است ، تا رسیدم مهاباد سراغ کاوه را گرفتم ، گفتند : رفته تو مسجد ، همه را جمع کرده و داره دعای توسل می خونه ، سریع رفتم توی مسجد ، تا چشمش به من افتاد آمد سراغم ، گفت چه خبر ؟حاجی وضعش چطوره ؟ آنقدر با تشویش حرف می زد که که نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه ...همین کافی بود تا او بفهمد چه مصیبتی نازل شده ، چنان بی پروا و بلند زد زیر گریه که که همه فهمیدند چه خبر شده ، آن روز تمام هوش و حواسم به محمود بود . با وجود مجروحیتی که داشت ، مثل یک شخص پدر از دست داده گریه می کرد ...
*فرمانده ویژه ... مجموعه خاطرات سردار شهید محمود کاوه ... مجموعه فانوس

8- آداب حرف زدن کسانی که برای خدا می جنگن خیلی با صفاست ... (شهید مهدی زین الدین)
دوسه روزی بود می دیدم  تو خودشه ، پرسیدم چته تو؟؟ چرا اینقدر توهمی؟؟ گفت دلم گرفته . از خودم دلخورم .اصلا حالم خوش نیست ،  گفتم همین جوری؟ گفت : نه با حسن باقری بحثم شد . داغ کردم . چه می دونم ؟ شاید بلند حرف زدم . نمی دونم عصبانی بودم . حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی . دیدم راست میگه . الآن دو سه روزه کلافم . یادم نمی ره.
*ستاره درخشان - مجموعه خاطرات سردار شهید مهدی زین الدین ... مجموعه فانوس

9- حاج یدالله کلهر یه مصداق رو کرد ....
تو یکی از عملیاتها قرار بود فرمانده کلهربعد از کلی کار به قرارگاه برگردد ، حاج علی فضلی کارش داشت ...رانندش میگه : حاجی به چند متری ماشین رسیده بود ، یه نفر صداش زد ... نمی شناختمش ، با حاجی روبوسی کرد و از عملیات پرسید ، حاجی انگار که روبروی فرمانده ارشدش ایستاده باشه ، با احترام و شمرده شمرده حرف می زد ....
غریبه - براساس زندگی شهید یدالله کلهر - قصه فرماندهان





نوع مطلب : سیره شهدا، 
برچسب ها : شهید، سیره، اجتماعی، بروجردی، کلهر، کاوه، زین الدین،
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 مرداد 1392 03:20 ب.ظ
سلام
خدا قوت
لطفاپستهایی در این رابطه بیشتر بذارید
كاش میشد انتهای خاكریز عاشقی سایه ی لطف شهیدان را به سر می داشتم
باتشكر
سید
سلام علیکم
ان شاءالله
جمعه 18 مرداد 1392 11:17 ق.ظ
سلام
خداخیربده امثال شما رو که توی راه گسترش اسلام و زنده نگه داشتن یادشهدا قدمی برمیدارین
کاش ماهم لیاقتشو داشتیم/کاش؛ولی افسوس...
توی این دنیای پراز گناه کجا و باکی باشیم که از تجملات دنیایی و خوشی های دنیایی حرفی نزنه؟؛ جزشهدا
الحمدلله که شهدا رو داریم
یاعلی(ع)
التماس دعا
سید
سلام علیکم
نظر لطف شماست ... الحمدلله
دوشنبه 7 مرداد 1392 02:18 ب.ظ
دریغ!
قافله عشق پیش رو رفتند،
که گردشان به هوای دیار ما نرسد...
سید
ان شاءالله می رسد...
دوشنبه 7 مرداد 1392 02:37 ق.ظ
سلام
مطالبتون خیلی خوب وآموزنده بود.البته سیره ی شهداهمیشه آموزنده هستش.
وقتی داشتم این مطالب رو میخوندم ،ازخودم میپرسیدم خدایی چه قدمیتونم شبیه شهدا عمل کنم.
نمیدونم شاید جوابم فقط یه توجیه بودولی دیدم علاوه برایمان وتهذیب چیزی که میتونه خیلی مهم باشه فضاست.
یعنی تاوقتی که آدم توی یه فضای جبهه ای هست حالاچه نرم وچه سخت،خیلی خوب میتونه کار کنه شاید همین ما بچه بسیجی های ساده که ایمان واخلاصمون خیلی کمه اگه توشرایط وفضاباشیم خیلی کاراکنیم که عین شهداباشیم .امامتاسفانه چه کنیم که وقتی از فضادراومدیم ،دیگه شرایط وحال وهوا مهیا نبود حتی تو نماز اول وقت خوندنمونم تنبلی میکنیم،خلاصه فکرمیکنم هنراونه که آدم توی فضای خالی ازایمان با ایمان باشه.ت
به هرحال انشاءالله خداچه تو فضا چه رو زمین شهادت رو نصیبمون کنه
طاعاتتون هم قبول.التماس دعا
سید
فضا رو خود افراد درست می کنند ... فقط باید موانع رو برداشت ... بقیه را خدا از فضلش درست میکنه ... وکان حق علینا نصرالمومنین(روم/47)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر