تبلیغات
ارزشها در پرتو آزادگی نمایان می شود - وضو با خون
 
ارزشها در پرتو آزادگی نمایان می شود
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سید
پخش زنده حرم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

چهارشنبه 23 بهمن 1392 :: نویسنده : سید

در ایام محرم مصاحبه ای رو دوستان با یک جانباز دفاع مقدس انجام دادن ، با زحمت راضیش کردیم از مجروحیتش بگه ...

تو کتابا ننوشته ، خوندنش خالی از لطف نیست...


شب اول عملیات تا صبح درگیر بودیم و بعد از ظهر بود که یه غذایی خوردیم و رفتیم توی درگیری و تا فردا صبح که برگشتیم . حالا به ما گفتن تعداد زیادی تانک های عراقی ( نزدیک به 300تا) اومدن توی دشت و ما یه عده آر پی جی زن و کمک آر پی جی میخایم بره واینارو شکار کنه. فرمانده آقای گودرزی بچه ی آبادان بود.گفت ما یه تعدادی نزدیک به 300تا آرپی جی زن و کمک آرپی جی می خایم.هر کی خسته این دو شبه امشب نیاد.از دسته ی ما نادر پور و علیرضا شیخان شهید شده بودن و یه تعدادی هم مجروح.اون شب با این که دو شب تو عملیات بودم ، باز هم رفتم.

برای مطالعه بقیه متن به " ادامه مطلب" رجوع شود

اون شب حدود شش کیلومتر پیاده روی بود تا به تانک های عراقی رسدیم.از اونجایی که آر پی جی زن باید 100 تا 200 متری تانک قرا بگیره تا اینکه بتونه مثلا برجک تانک رو بزنه و باعث انفجار بشه ،ما شروع کردیم توی تاریکی به طرف تانک های عراقی حرکت کردن. تو راه مواقعی که فرمانده  می نشست تا جهت یابی کنه ، من از خستگی خوابم گرفته بود.به دو تا از بچه ها به نام نادر نکویی وشکر ا... پیروان گفتم که خوابم میاد. بعدش قمقمه آب رو باز کردم ریختم رو خودم و دستم رو میگذاشتم روی زمین و با قنداق تفنگ می زدم رو انگشت دستم که درد بگیره و خوابم نبره. تاریک بود. تقریبا نزدیک عراقی ها شده بودیم و صدای اونا می آمد.من سینه خیز رفتم جلو و دیدم یکی زد تو پاهام نگاه پشت سرم کردم دیدم شکر ا.. گفت : خیلی جلویی وایسا بچه ها برسن. منور که میزدن دیدم که بچه ها یواش یواش نزدیک می شن بلند شدم ایستادم یه عراقی کلت منور شلیک کرد . دیدم یه افسر عراقی بلند قدی پنج متریم وایساده بود.زول زد تو چشمای من منم همین طور نیگاش می کردم. کنار تانک بود متوجه شدم تیر بارچی روی تانک می خاد منو بزنه ولی افسر عراقی دستش رو گرفت. یعنی نه ،تا همه ی بچه ها بیان بعد ببندن به تیر بار.من کمک آر پی جی یه بچه ای به نام ولی ا... تاک بودم .قبل از عملیات بهش گفته بودم چه آرزویی داری؟ گفت من آرزو دارم دود بشم یه گلوله بخورم پودر بشم.خلاصه بلند شد با آر پی جی تانک عراقی رومنفجر کرد.عملیات شروع شد.ما هر چی آر پی جی می زدیم توی تانک ها ،کمونه می کرد.بعضی تانک ها منفجر می شد. بعضی هاش هم نه.حالا ضد هوایی ها،چهار لول ها،کالیبر  پنج ها،دوشیکا ها و تیر بار های سر تانک ها هم ما رو بسته بودن به رگبار.مثل بارون که از آسمون میاد ،از جلوی ما گلوله میومد مثل اینکه ما توی آتیش راه می رفتیم. بعضی از تانک های عراقی هاT72  بود که با آر پی جی منفجر نمی شدن.یا باید باآر پی جی 11 می زدیمشون یا با 106 که روشون عمل می کرد.قیچی شده بودیم یعنی تانک هاشون رو بصورت نعلی شکل آرایش داده بودن.ما رفته بودیم توی مرکزشون.اینا هم ما رو بسته بودن به رگبار.ولی ا... بلند شد آر پی جی شلیک کنه ، دیدم احمد پشت آتش آر پی جی ایستاده و اگه شلیک کنه احمد تیکه پاره میشه.در چند صدم ثانیه بلند شدم و خودم رو زدم به احمد. احمد خورد زمین ولی آر پی جی شلیک شده بود و صورت و دستام سوخت و هوش از سرم رفت.پرتاب شدم روی زمین و فقط یادمه که اشهدم رو گفتم. و قتی به هوش آمدم، دیدم دست هام سوخته و دیگه کار نمی کنه .اومدم به طرف شکر ا... پیروان دیدم شهید شده بود. یه مردی بود به نام نجف گلستان که شصت هفتاد سالش بود.زمان انقلاب تیر خورده بود و تو حصر آبادان هم همین طور.اون شب بهش گفتن نیا چشمات نمی بینن.گریه کرد و گفت من چهل سال نماز شب خوندم برای امشب . امشب رو هیچکس نمی تونه از من بگیره.تو مسیر راه که می رفتیم صداش زدم گفت دارم نماز شب می خونم اگر جوابت رو نمی دم صدام نزن.پیر مرد رو هم عراقی ها با تیر بار زدن و شهیدش کردن. اومدم بالای سر گودرزی که تیر خورده بود و شکمش پاره شده بود.دستش رو گذاشته بود روی شکمش و به آسمون نگاه می کرد. گفتم آقا چه کار کنم؟گفت برید عقب. عملیات ایزایی بود .تانک ها رو باید میزدیم و می رفتیم عقب که ایرانی ها آتش بریزن روی سر عراقی ها و اگر می موندیم ما هم تلف می شدیم.گفتم فرمانده شما چطور؟ گفت من کارم تمومه .پیش بچه ها می مونم.تانک عراقی آمد جلو و من خودم رو کشیدم عقب.نزدیکم یه باتلاقی بود.شنی تانک عراقی اومد روی گودرزی و زنده زنده رفت زیر تانک. بلند شدم و آمدم پیش علی زیبایی.یه آن دیدم تو بیست متری تانک هستم و تیر بار چی عراقی سر مسلسلش رو داده طرف من. تا آمدم بخوابم زمین ، یه درد شدیدی توی پاهام احساس کردم.ما رو بسته بودن به رگبار ولی به ما نمی خورد. بلند شدم چهار طرفم گلوله رد می شد.پاهام رو گذاشتم رو زمین باصورت رفتم پایین. نگاه کردم و دیدم زانوم داره می ره یه طرف، رونم یه طرف دیگه. پاهام دو نصف شده بود.نمی تونستم راه برم و دست و صورتمم سوخته بود وتانک های عراقی جلوتر می آمدن.خودم رو انداختم تویه باتلاق. خار ها رو می گرفتم و خودم را می کشیدم وجلو می رفتم.خیلی طول کشید تا از اون طرف باتلاق بیرون آمدم. هنوز هم اطرافم گلوله می خورد. از توی باتلاق بیرون آمدم و پاهام پر از گل شده بود.دست کردم توی استخوانم و علف و چیزهایی که جمع شده بود بیرون ریختم.زیر نور منور دیدم چه حالیه. نادر نکویی و مسئول دیده بان توپ خونه که بچه ی تهران بود،من رو دیدن و گفتن بگذار که کمکت کنیم.یه کمی جلوتر اون ها هم شهید شدن. جوری بود که من هم فکرکردم شهید شدم. بعد دیدم که سردمه . بعد گفتم نکنه زنده ام!؟ دستم را کردم زیر شن ولی چون سوخته بود، حس نداشت. دندان گرفتم و گوشتش کنده شد ولی چون دردم زیاد بود چیزی نمی فهمیدم.خیلی خوابم می آمد.با همه درد خوابم برد. یه خمپاره خورد کنارم. یه بیست متری سینه خیزخودم آمدم جلو . داشت وقت نماز صبح می شد. این موضوع رو اولین بار هست که می گم.دست هامو زدم توی خون کشیدم روی صورتم و دو رکعت نماز صبح را خوندم.دم دمای صبح یه عده ای منو دیدن و تا 200-300 متر بردن و دوباره رهام کردن.فردا ظهرش حدود ساعت 11 من رو پیدا کردن و به یه بیمارستان صحرایی بردن.پاهام رو بستن و با یه هلی کوپتر به اهواز بردن. اونجا دکتر گفت باید پاهات رو ببریم.گفتم نه. هنوز حس داره.گفت تحمل می کنی ؟ گفتم آره.گفتم چه کار می خواهی بکنی؟ یه باندی توی دهنم کرد و دست و پاهام رو گرفتن . چهل تا بخیه رو بدون اینکه بی حسم کنن،به من زدن.اون شب از حدود 300 نفر،200 و خورده ای نفرمون شهید شده بودن و فقط 60 نفرمون زنده برگشتن.





نوع مطلب : سیره شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 1 اسفند 1392 11:59 ق.ظ
سلام دوستی که بازم گمنامی!!!
من فکر میکنم ماها خیلی مشکل تو "توحید"مون داریم,خدا رو اونجور که باید نفهمیدیم,ایمانمون تو شناخت خدا زده سر ترمز!!!!!!!!!
شیطان هم خیلی خوب خدا رو میشناخت برای همین 6000سال عبادتش کرد اما میدونی چرا وقتی خدا ازش خواست سجده کنه نکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون مثل امثال من ایمانش تو شناخت خدا زده بود سر ترمز و به مرحله ی تسلیم ایمان نرسیده بود!!!یا بهتر بگم به بامر نرسیده بود!!!
اینو از من داشته باش:"آرزوهات هرچقدر بزرگ باشه به پای بزرگی خدا نمیرسه دوست من"
وقتی میگی "الله اکبر"نزار فقط یه حرف بمونه بهش ایمان بیار رفیق!
یا علی(ع)
اللهم عجل لولیک الفرج
پنجشنبه 1 اسفند 1392 01:03 ق.ظ
سلام علیکم
حق با دوستمون "کی میدونه؟؟؟"هست
<خدا خیلی ارحم الراحمینه وبرای رسیدن به آرزوها باید تلاش کرد >اما متاسفانه به خاطر کمی ایمان وقتی مشکلات پیش میآد تو صبر کردن گیر می افتیم که هر بار همین عاملی میشه برای دورتر شدن از کمال انسانی(آرزوی تمام انسانها,حالا به هر نحوی یکی آرزوی شهادت یکی سربازی آقا و...)بعدازیه صبر طولانی همه چیز به بهترین شکل درست میشه اونوقته که درجه ایمان یه کم بالا میره واگه یادمون نره شکر خدا میکنیم.
اما این مدت برای ما انسانها هرچند که بیشتر از چند دقیقه نباشه ولی به اندازه عمر میگذره.
مطمئن هستیم قدرتی جز خدا نیست وهمه چیز جز به اراده او نیست.
در کل زندگی انسان پالس زیادی داره فقط خدا کمک کنه و اجازه بده تو سرازیری پالس ها به حضرت ازرائیل سلام ندیم تا لااقل تو قله ی پالس باشیم ومثل شهدا شهید بشیم.
یاحق
چهارشنبه 30 بهمن 1392 01:30 ب.ظ
سلام علیکم
عزیزی که اسمتون رو بیان نفرمودین تا خطاب مناسبی داشته باشم:
آرزو خوبه خیلی هم خوبه اما اینکه من بشینم و از صبح تا شب دعا کنم بشم قاضی,بشم شیخ مفید,بشم کلینی و .... که فایده نداره
به قول استاد پناهیان رفقا دعایی نکنید که میدونید به اجابت نمیرسه...
خدا با باور خوش آدم ها همراه میشه و تو لحظه هایی که فکرش رو نمکنی دستت رو میگیره...
تو باورت را خوش دار/همو دستت خواهد گرفت
آرزو وقتی ارزش و بها پیدا میکنه که با همتی همراه بشه با تلاشی عجین بشه!وقتی خواستی و درست عمل کردی خداوند ارحم الراحمینه در کرمش نیست که دستتو نگیره!
یا حق
اللهم عجل لولیک الفرج
سید
سلام علیکم
اینجاست که دوستان می فرمایند بعله...
شنبه 26 بهمن 1392 11:04 ب.ظ
سلام علکم
خوش به حال این عزیزانی که همگی ایمان بالایی داشتن اما من وامثال من چی که آرزوی شهادت وبودن در رکاب آقا امام زمان رو داریم ولی تا اتفاق کوچکی می افته ایمانمونم می افته.
سید
سلام علیکم
آسمان بار امانت نتوانست کشید/قرعه کار به نام من دیوانه زدند ...یاخدا
جمعه 25 بهمن 1392 04:34 ق.ظ
سلام علیکم
اگه از دنیا خسته شده اید تشریف بیاورید مقرّ عشّاق
(البته اگه تشریف آوردید حدأقل برای 5 دقیقه حضور داشته باشید تا بتوانیم پذیرایی داشته باشیم.
سید
سلام علیکم
ما از دنیا خسته نشدیم ، دنیا از دست ما خسته شده
ولی بازم چشم
چهارشنبه 23 بهمن 1392 11:30 ب.ظ
سلام علیکم

عجب!!!!!!!!!

جگر ما که کلا سوخته با خوندن این مطلب دیگه ازش چیزی نموند!

آخ آخ آخ ....

کاش که خیلی بیشتر از اینها مرام داشتیم تا لاأقل قدردان می بودیم.
التماس دعا
سید
سلام علیکم ... امان از دل زینب (سلام الله علیها)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر